پوریاپوریا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

پوریا،همه چیز ما

حالِ بهترِ من

1391/9/7 18:56
نویسنده : مامان الی
482 بازدید
اشتراک گذاری

راستش انتقال کار من به خونه منتفی شد و رئیسم با این موضوع موافقت نکرد و من باید توی همین شرکت خراب شده فعلا روزگار بگذرونم.

حالم یه هفته ای هست که خیلی بهتر از قبل شده.اوایل هفته پیش بود که از حالت تهوع و قیافه ی ناله ای که داشتم واقعا داشت حالم به هم میخورد،با شوهری رفتم پیش یه دکتر و بهم b6 داد و من از اون روز یه کم بهتر شدم.(راستی بگم که دکتری هم که همیشه میرفتم پیشش و خیلی بهش اعتماد داشتم شانس من دیگه زایمان نمیکنه و باید یه دکتر دیگه انتخاب کنم)

خلاصه سه شنبه بود که احساس کردم به استراحت بیشتری نیاز دارم و چهار و پنج شنبه رو مرخصی گرفتم و با خودم گفتم یه 5 روزی برای خودم عشق و صفایی بکنم.چشمتون روز بد نبینه دقیقا صبح چهارشنبه که بیدار شدم از شدت سردرد نمیتونستم از جام پاشم و تمام روز روی تخت دراز کشیده بودم.با خودم میگفتم من امروز توی خونه تلف میشم و هیچکی ازم خبردار نیست.واقعا سرم در حد دیوانه وار درد میکرد که اشکم رو درآورد(فکر نکنین من بچه لوسی هستم ها ،اتفاقا تحمل دردم خیلی زیاده). تا اینکه شوهری ظهر زنگید و من بهش گفتم جریان رو . اونم سریع خودشو رسوند خونه و منو برد یه درمانگاه.

اونجا هم فشارم رو گرفتن و خانمه گفت خیلی فشارت پایینه و اگه سرگیجه داری باید سِرُم بزنی ولی من قبول نکردم.اونم برای سردردم شیاف نوشت و برای حالت تهوع هم دمیترون.

بعد از نیم ساعت که اومدیم خونه شوهری گفت بهتره به این درمانگاه ها اعتماد نکنیم و بریم به یه متخصص داروهاتو نشون بدیم که خدایی نکرده برای بچه ضرر نداشته باشه.در همون لحظه ها هم مامی و زری که باخبر شده بودن خودشون رو رسوندن خونمون و با اونا راهی دکتر متخصص شدیم و خداروشکر اونم داروها رو تایید کرد.

مامی جونم به خاطر من قبول کرد که شب خونمون بمونه و از من مواظبت کنه.خداروشکر سرم کم کم بهتر شد و دیگه از شیاف استفاده نکردم.مامی هم کلی به من رسیدگی کرد و برام عُصاره گوشت درست کرد و حسابی حال کردم.و اون شب هم تموم شد.

پنج شنبه هم با سردرد همراه بود ولی نه به شدت روز قبل.چون واسه خونمون آش نذر کرده بودم مامی زحمتش رو کشید و نهار آش پخت و شوهری بین همسایه ها پخش کرد.خیلی هم خوشمزه شده بود.

عصر هم مامی و زری رو رسوندیم خونه و برای اینکه شوهری حال و هوای منو عوض کنه با مادر و خواهر شوهری رفتیم پروما و یه دوری زدیم و رسوندیمشون خونه و بعد با دعوت نفیس رفتیم خونشون و شام خوردیم و بعد هم خونه و لالا.

جمعه تا ظهر که خونه بودیم و برای نهار رفتیم خونه مادرشوهری.شب هم به پیشنهاد شوهری رفتیم هیئت دوستاشون که چهارراه بهار بود و دوساعتی اونجا بودیم و اومدیم خونه.خیلی خوب بود و حسابی عزاداری کردیم.

شنبه من یه کم سردرد داشتم .شوهری منو گذاشت خونه مادربزرگم و خودش رفت هیئت.خونه مادربزرگ هم مامی جونم بود و داشت به مامان جونش کمک میکرد(برای مراسم شله پزون فرداش).

نهار اونجا بودم و ساعتای 3 شوهری اومد دنبالم و رفتیم خونه و یه خوابی کردیم و بعدازظهرش میخواستیم بریم هیئت ولی من اصلا شرایطش رو نداشتم و منو برد خونه مادربزرگ و تا ساعتای 11.30 اونجا بودم.

صبح یکشنبه برای کمک به مادربزرگ(هر سال شُله رو خودش میپزه) رفتیم خونشون .پسرخاله ها و بابایی هم بودن برای کمک.ما یه دوساعتی اونجا بودیم و با زری رفتیم حرم.البته داخل حرم که نرفتیم ،همون خیابونای اطراف بودیم برای دیدن دسته های عزاداری که با طبل و نوحه خونی فضای خاصی به شهر داده بودن.شوهری هر سال منو میبره و از زیر عَلَم منو رَد میکنه و تاکید داشت امسال نینیمون هم باید رَد بشه.

خلاصه برای نهار هم رفتیم خونه عزیزجون.مَردها که همه رفتن و خانوما نشستن به حرف زدن و مخاطب من فقط نسترن وسارا  بودن که درمورد بارداری و بچه میحرفیدیم.شوهری هم شب اومد دنبالم

این بود که این پنج روز تعطیلی ما اینگونه سپری شد.

فقط خدا خالق قرص دمیترون رو بیامرزه که من از روزیکه میخورمش اصلا بالا نمیارم ولی خُب حالت تهوعم 100 درصد خوب نشده ولی خیلی بهتر از روزای قبل شده.برای 15 آذر هم وقت دکتر دارم.

راستی اینم بگم که پدرشوهری امروز اومد خونمون و دوتا کتاب برای بارداری و بچه داری برام آورده بود.وقتی به شوهری گفتم اصلا باورش نمیشد که باباش اینکارو کرده :)

نی نی کوچولوی مامی ........توی شکم من تا میتونی استراحت کن و رشد کن و سعی کن سالم بمونی چون مامانی اینو از خدا خواسته ، پس تو هم باید به خدا کمک کنی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان جون نی نی
8 آذر 91 14:45
خوب خدا رو شکر که بهتر شدی و می تونی بهتر به خودت و نی نی برسی خیلی مراقب خودت باش
برای منم دعا کن خیلی به دعا احتیاج دارم

مرسی عزیزم که جویای حالم هستی.ایشالا این 10 روز آخر شما هم به سلامتی میگذره و سیلوانای جیگر رو بغل میکنی
مریم مامان ارمیا
9 آذر 91 14:05
خدا رو شکربهتری الی جون،ایشالله بهترم میشی و ازین دوران حسابی لذت میبری


مرسی عزیزم.خیلی آرمیا جیگر شده ماشالله .از طرف من یه ماچ آبدارش کن
saye
9 آذر 91 15:07
خدا رو شکر که حالت تهوعت بهتر شد. تعطیلات هم که جدای از سردردهاش خوش گذشت پس! ایول به پدرشوهرت.
الی جون خودت هم تا میتونی استراحت کن. چون شنیدن هر چی که بچه تو شکم بزرگتر میشه. استراحت واسه مادر سخت تر میشه.
مراقب خودت باش

مرسی عزیزم.با این سر کار رفتن مگه میشه استراحت کرد؟؟؟؟!!!!!