پوریاپوریا، تا این لحظه 5 سال و 5 ماه و 24 روز سن دارد

پوریا،همه چیز ما

این روزهای من و پوریا

چقدر زمان زود میگذره.انگار همین دیروز بود که با صدای یک شیرخواره ی یک ماهه از خواب بیدار میشدم و هیچی جز شیرخوردن نمیفهمید ولی الان نوزادی 5 ماهه کنارم هست که صبحها با کش و قوس دادن خود و خمیازه کشیدن بیدار میشود و با لبخندهایی که نثارم میکند تمام روزم را شیرین میکند و میفهمم امروز روز خوبیست و باید مادر پر انرژی باشم و باحوصله ی زیاد برای فرزندم وقت بگذارم. چند روزیه که خیلی سرماخورده شدی و دوبار بردیمت دکتر .الان خداروشکر بهتری ولی کاملا خوب نشدی.میدونم که تقصیر من بود مریض شدی چون ازت خوب مواظبت نکردم.قول میدم وظیفه ی مادریمو بهتر انجام بدم.قبول کن که هنوز تجربه ندارم. تمام وقت زندگیم رو گرفتی.نمیگم بده ولی..............انگار هیچ زمان...
8 آذر 1392

خاطرات زایمان

چهارشنبه 29 خرداد بود که آخرین ویزیت توسط دکتر وحید انجام شد و با توجه به اینکه هفته 40 تموم شده بود قرار شد از راه اینداکشن زایمان انجام بشه و بهم نامه داد تا فردا صبح برای زایمان برم بیمارستان رضوی که بهترین بیمارستان مشهده.مامان و نفیس و زری توی مطب منتظر بودن و من نمیخواستم به اونا بگم،چون قرار نبود لحظه زایمان پیشم باشن که نگران بشن.حسابی ترسیده بودم و فقط میخواستم به شوهرم برسم و این ترس رو با اون قسمت کنم و بالاخره اینکارو کردم.میدونم حسابی نگران بود و ترس داشت ولی اصلا به روی خودش نمی آورد و منو دلداری میداد و میخواست روحیمو شاد کنه ولی من واقعا میترسیدم.دکتر بهم پیشنهاد کرد شب رو حسابی پیاده روی کنم ،منم با شوهری رفتیم کوهسنگی و یه ...
23 تير 1392

آخرین روزهای بارداری من

فکر کنم دارم به اومدن تو پسر نازم نزدیک میشم و برای اون لحظه ثانیه شماری میکنم.دوشنبه رفتم دکتر و خانم دکتر گفت که انشالله توی این هفته جدید منتظر شروع دردها باشم.بعضی شبا خیلی تکونای وحشتناکی میخوری و به دهانه رحمم فشار زیادی میاری که منو حسابی میترسونه و فکر میکنم الانه که بیای بیرون ولی........... روزهای خوبی رو با هم سپری کردیم.پسر خیلی خوبی بودی تو این نُه ماه و اصلا مامانی رو اذیت نکردی.مامانی برعکس خیلی از مادرای دیگه که بارداری سختی رو پشت سر گذاشتن،اول به لطف خدا و بعد هم با کمک تو بارداری راحتی داشت و زیاد اذیت نشد.از خدا میخوام که این آخر کار هم مارو تنها نذاره. پسر گلم به خدا بگو که مامانمو زمان زایمان اذیت نکنی و تا میتونی ر...
22 خرداد 1392

ترس

تقریبا چند روزی میشه که هفته 36 رو شروع کردم.و تو پسر نازم،با تکونات بهم میفهمونی که میخوای بیای بیرون.ولی هنوز زوده مامانی.من هنوز آمادگیشو ندارم.نمیدونم چرا ترس دارم.شاید از زمانیکه دکتر بهم گفته باید طبیعی زایمان کنم اینهمه میترسم،شاید از سزارین و طبیعی هردو به یه اندازه میترسم.شاید کلا از بیمارستان وحشت دارم یا شاید از مسئولیت جدیدی که میخواد روی دوشم بیاد میترسم..........نمیدونم دیروز عصر رفتم آرایشگاه و سه ساعتی اونجا علاف شدم،ولی به جاش شدم یه مامان جیگر،موهامو کوتاه و رنگ کردم و یه صفایی به صورتم دادم.خیلی خسته شدم و زیر دلم به شدت تیر میکشید و توی خونه هم ادامه داشت.احساس کردم که پسرم میخواد بیاد بیرون و یه وحشت عجیبی داشتم ولی خد...
6 خرداد 1392

31 هفتگیت مبارک پسرم

وای که من چه کنم از دست این شیطونیای تو شیطونک؟؟؟!!!!!! میدونستم بچه ها توی شکم ماماناشون تکون میخورن ولی فکر نمیکردم به این شدت باشه.بعضی وقتا نمیدونم استخونای کجاتو به استخونای مامانی میزنی که حسابی دردم میگیره. وای از وقتی که پشتت رو تکون میدی و شکم مامانی برای خودش حرکت موجی میره......عاشق این لحظه هام.نمیگم کاش تموم نشه ولی از خدا میخوام که تا آخر بارداری این تکونات پابرجا بمونه....... بابایی وقتی این لحظه ها رو میبینه حسابی ذوق میکنه و از طرفی هم بهت نصیحت میکنه که مامانیو اذیت نکنی وگرنه وقتی بیای بیرون تلافی میکنه.وقتی آرومی و تکونی نمیخوری با صحبتهای بابایی که باهات حرف میزنه به خودت میای و واسش پشتک وارو میزنی............. ...
4 ارديبهشت 1392

تکونهای شدید پسرم

عاشقتم پسر 23 هفته ای نازم........... هر روز صبح که از خواب پا میشم ،صبونه میخورم و منتظر تکونای تو میشم که خبر از بیدار شدن تو میده و کلی باهات صحبت میکنم و خبر بیدار شدنت رو هم به بابایی میدم و اونم کلی قربون صدقت میره..... چقدر لذت بخشه وقتی برای مامان تکون میخوری .....با هر بار تکون خوردنت من بیشتر شکر خدارو به جا میارم و بیشتر به لطفی که در حقم کرده و تورو بهم داده پی میبرم. چهارشنبه پیش وقت دکتر داشتم و خانوم دکتر مهربون صدای قلبت رو گذاشت تا من گوش بدم و کلی حال کردم....فکر کنم زیاد وزن اضافه نکردم واین منو ناراحت میکنه...چون دوس دارم پسرم با وزن خوب و طبیعی پا به این دنیا بذاره ولبی واقعا نمیدونم چی باید بخورم تا تو بیشتر رشد ک...
15 اسفند 1391

سفر

با کوله باری از دل نگرانی ها و خاطرات اومدم تا برای پسر نازم بنویسم که چقدر تو این چند روزه مامانیش اذیت شد. جمعه 20 بهمن ساعت 11 ظهر بلیط داشتیم برای بندرعباس.و با اشتیاق خاصی وسایلامونو جمع و جور کردیم و با نفیس و شوهرش راهی راه آهن شدیم.حدود 23 ساعت توی راه بودیم.چون زیاد اشتیاق سفر داشتم خسته نشدم.ضمن اینکه شوهری و نفیس حسابی بهم رسیدگی میکردن.واقعا پرستارم بودن و منو شرمنده میکردن.توی قطار حسابی خندیدیم و خوش گذشت. شنبه ساعتای 10 بود که رسیدیم بندر و با آدرسی که از خونه داشتیم راهی اونجا شدیم.خونه ی خیلی خوبی بود و احساس راحتی میکردیم.شنبه و یکشنبه رو توی بندرعباس بودیم و حسابی توی خیابونا و بازارها و پاساژها راه رفتیم ولی چیز خاصی ...
6 اسفند 1391

تو رو سالم میخوام

دوشنبه 9 بهمن وقت دکتر داشتم و با شوهری راهی مطب شدیم.یه ساعتی علاف شدم.و بعد با شنیدن صدای قلب جیگر مامان خستگی از تنم بیرون رفت و اینکه خانم دکتر خوب بودن همه چیز رو تایید کرد.خداروشکر چهارشنبه هم با شوهری رفتیم سونو و دوباره ازپسر بودن نی نیمون مطمئن شدیم و همون شب شوهری به خانوادش گفت و اونا هم حسابی خوشحال شدن.منم فردا شبش به خانواده خودم گفتم و اونا رو در شادی خودم شریک کردم. یه هفته ای هست که پسر ناز مامان شروع کرده به تکون خوردن و به شکم مامانی لگد میزنه و شیطونی میکنه و من هربار با این تکونا اشکم در میاد و خداروشکر میکنم که این لیاقت رو به من داد که موجود زنده ای رو درونم پرورش بدم و برای تمام اونایی که در انتظار بچه هستن دعا می...
13 بهمن 1391

دل مشغولی

الان میخوام از حال بد و گرفتم براتون بگم.محبتهای شوهری از اوایل ازدواج تا الان منو حسابی وابسته خودش کرده و نمیتونم دوریشو تحمل کنم.چون تموم روزهامو در کنار اون سپری میکردم و بیشتر وقتم رو با اون میگذروندم.تمام این رفتارا الان به ضررم شده و نمیتونم گاهی وقتا حس کنم که بهم کمتر اهمیت میده.... یه چند روزی بود که خانوادش بهش زنگ میزدن و برای کاری احضارش میکردن و برنامه اون روز مارو خراب میکردن و امروز هم از اون روزا بود و دیگه صبر من تموم شده و حسابی خودمو خالی کردم و اون با مهربونی از دلم در آورد.ولی خوب شد که حرفمو بهش زدم وگرنه توی دلم میموند.تنهایی از صبح توی خونه موندن خیلی برام بده و حسابی روحیمو کسل کرده.هیچ برنامه ای ندارم که انجام بد...
2 بهمن 1391