پوریا،همه چیز ما
جوجه کوچولوی مامانی 
قالب وبلاگ

چقدر زمان زود میگذره.انگار همین دیروز بود که با صدای یک شیرخواره ی یک ماهه از خواب بیدار میشدم و هیچی جز شیرخوردن نمیفهمید ولی الان نوزادی 5 ماهه کنارم هست که صبحها با کش و قوس دادن خود و خمیازه کشیدن بیدار میشود و با لبخندهایی که نثارم میکند تمام روزم را شیرین میکند و میفهمم امروز روز خوبیست و باید مادر پر انرژی باشم و باحوصله ی زیاد برای فرزندم وقت بگذارم.

چند روزیه که خیلی سرماخورده شدی و دوبار بردیمت دکتر .الان خداروشکر بهتری ولی کاملا خوب نشدی.میدونم که تقصیر من بود مریض شدی چون ازت خوب مواظبت نکردم.قول میدم وظیفه ی مادریمو بهتر انجام بدم.قبول کن که هنوز تجربه ندارم.

تمام وقت زندگیم رو گرفتی.نمیگم بده ولی..............انگار هیچ زمانی ندارم که برای خودم تنها باشم حتی یه لحظه.نه خودم این ظرایط رو میتونم پیش بیارم نه کسی هست که منو کمک کنه.بابایی با تمام اخلاقای خوبی که داره،متاسفانه یه اخلاق بد داره که نمیذاره تورو دست کسی بسپارم.نه مامانم نه خودش و نه هیچ کس دیگه.میگه هرجا میری با بچه برو..........آخه بابا جون منم آدمم...خسته میشم....دوس دارم یه وقتایی هم تنها باشم مثل همه ی آدما....نمیگم تو اذیتم میکنی ها،اصلا...تو بهتر از این حرفا هستی و حسابی از صبح تا شب باهات حال میکنم ....ولی بدون که منم نیاز دارم وقتایی رو به خودم اختصاص بدم ...نمیگم افسرده شدم ولی حالم خوب نیست،احساس میکنم مثل یه زندانی توی خونه افتادم تا از تو نگهداری کنم،شاید این ظرایط رو خودم واسه خودم درست کردم...نمیدونم،هرچی هست خیلی بده و دوسش ندارم...کاش بشه شرایط عوض بشه

و توی این شرایط بد فقط تو هستی که بهم انرژِی مثبت میدی ، چون بابایی هم یه مدته عوض شده و به من فقط به چشم مادر بچش نگاه میکنه نه بیشتر نه کمترگریه

....................

دوست دارم پوریا.....خیلی زیاد....و تو امید زندگی من هستی ماچ

[ جمعه 8 آذر 1392 ] [ 13:57 ] [ مامان الی ] [ ]

بالاخره سر مامان الهام خلوت شدچشمکخنده

اینم عکس 3 ماهگی پوریای ناز مامان

[ دوشنبه 22 مهر 1392 ] [ 13:32 ] [ مامان الی ] [ ]

چهارشنبه 29 خرداد بود که آخرین ویزیت توسط دکتر وحید انجام شد و با توجه به اینکه هفته 40 تموم شده بود قرار شد از راه اینداکشن زایمان انجام بشه و بهم نامه داد تا فردا صبح برای زایمان برم بیمارستان رضوی که بهترین بیمارستان مشهده.مامان و نفیس و زری توی مطب منتظر بودن و من نمیخواستم به اونا بگم،چون قرار نبود لحظه زایمان پیشم باشن که نگران بشن.حسابی ترسیده بودم و فقط میخواستم به شوهرم برسم و این ترس رو با اون قسمت کنم و بالاخره اینکارو کردم.میدونم حسابی نگران بود و ترس داشت ولی اصلا به روی خودش نمی آورد و منو دلداری میداد و میخواست روحیمو شاد کنه ولی من واقعا میترسیدم.دکتر بهم پیشنهاد کرد شب رو حسابی پیاده روی کنم ،منم با شوهری رفتیم کوهسنگی و یه دوری زدیم.دور زدن ما همان و شروع درد من همان.احتمالا دکتر دهانه رحم منو یه مقداری باز کرده بود تا انقباضها کم کم شروع بشه تا برای فردا آماده باشم.ولی من احساس میکردم بچه هر لحظه داره میاد بیرون و ساعتای 1 نصف شب بود که با شوهری رفتیم بیمارستان .اونا حسابی منو مسخره کردن و گفتن به قیافت نمیخوره که بخوای الان زایمان کنی !!!!و بعد از چک کردن دهانه رحم من گفتن که فقط 1 سانت باز شده و همون فردا مراجعه کن.و من از درد و استرس تا صبح خوابم نبرد.

صبح پنج شنبه 30 خرداد وسایل نی نی رو برداشتیم و اول رفتیم دنبال خواهرشوهرم و بعد هم خاله جونم و همگی رفتیم بیمارستان.قرار شد مامی اینا رو بعد از زایمان خبر کنیم چون مامانم خیلی دل نازکه مخصوصا برای من.بعد از یه سری کارای اداری که شوهری انجام داد ساعت 8 باهاشون خدافظی کردم و رفتم داخل بلوک زایمان.حسابی هم خوش تیپ کرده بودم و اول بهم گفتن لاک ناخنای دستت رو باید پاک کنی.بعد لباس بیمار رو تنم کردن و بردنم توی اتاق دوتخته بنام اتاق درد.یه خانوم دیگه هم اونجا بود که از دیشب بستری شده بود ولی دهانه رحمش هنوز 3 سانت باز شده بود و حسابی هم آه و ناله میکرد.یه خانوم ماما مراقب من بود .اول بهم سرُم وصل کرد و قرار شد اون آمپول فشار رو هر یه ربع به سرُم اضافه کنه.از ساعت 8.15 شروع شد و دردها کم کم داشت خودشو نشون میداد.حدود ساعت 10 بود که دردها شدیدتر میشد و من به خودم میپیچیدم ولی صدام در نمیومد.یه تابلوی نقاشی خوشگل روبروی تختم بود که فقط به اون نگاه میکردم و روحیه میگرفتم.ساعتای 12 دردها به اوجش رسیده بود و داشت اشکم رو در میاورد و با هر انقباض دستامو به دستگیره تخت میکوبیدم.اون خانومه هم حسابی ناله میکرد.خاانوم ماما بهم یاد داده بود که چه جوری نفسم بکشم تا دردها کمتر بشه و تا جایی که تونستم به حرفش گوش دادم.ساعت 1 که داشتم از درد مامانمو صدا میکردم و اشکم دراومده بود ،گفتن که الان از روش آمپول کاهش درد برات استفاده میکنن و من امیدوار شدم ولی واقعا دردها زیاد شده بود.ساعت 1 شروع کردن به زدن آمپول و من حسابی بیحال شده بود ولی بازم تا حدی دردها رو حس میکردم ولی نه به اندازه قبل.اینکار رو تا 2.15 ادامه دادن و اثر آمپول تموم شده بود .خانوم دکتر وحید هم اومده بود میدونستم که زمان زایمان نزدیکه.اونم خانومی که پیش من بود رو بردن برای سزارین چون دهانه رحمش باز نمیشد.من خیلی درد داشتم و دیگه غیرقابل تحمل شده بود.ساعت حدود 2.30 با ویلچر منو بردن اتاق زایمان که همون بغل بود و روی تخت زایمان دراز کشیدم.خانوم دکتر برای بیرون آوردن بچه ایستاده بود،یه خانوم ماما هم بالای سَرَم ایستاده بود تا با فشار دادن به شکمم کمک کنه تا بچه زودتر بیاد بیرونو یه خانوم ماما هم که بچه رو بگیره و تمیز کنه.با هر انقباض و درد ازم میخواستن زور بزنم تا بچه بیاد بیرون ولی واقعا سخت بود.یه ربعی این کار طول کشید و بالاخره پسر نازم پا به دنیا گذاشت و پوریای مامان نام گرفت.خدایا شُکرت به خاطر این هدیه زیبا و سالم که بهم دادی

اینو هم بگم که خودم به خاطر مشکلاتی که زایمان سزارین داشت ، طبیعی رو انتخاب کردم ولی هیچ وقت به کسی پیشنهاد نمیکنم که اینکارو بکنه

[ يکشنبه 23 تير 1392 ] [ 16:32 ] [ مامان الی ] [ ]

فکر کنم دارم به اومدن تو پسر نازم نزدیک میشم و برای اون لحظه ثانیه شماری میکنم.دوشنبه رفتم دکتر و خانم دکتر گفت که انشالله توی این هفته جدید منتظر شروع دردها باشم.بعضی شبا خیلی تکونای وحشتناکی میخوری و به دهانه رحمم فشار زیادی میاری که منو حسابی میترسونه و فکر میکنم الانه که بیای بیرون ولی...........

روزهای خوبی رو با هم سپری کردیم.پسر خیلی خوبی بودی تو این نُه ماه و اصلا مامانی رو اذیت نکردی.مامانی برعکس خیلی از مادرای دیگه که بارداری سختی رو پشت سر گذاشتن،اول به لطف خدا و بعد هم با کمک تو بارداری راحتی داشت و زیاد اذیت نشد.از خدا میخوام که این آخر کار هم مارو تنها نذاره.

پسر گلم به خدا بگو که مامانمو زمان زایمان اذیت نکنی و تا میتونی راحت بیا بیرون تا من کمتر درد بکشم.فقط لطفا سالم بیا بیرون..........انشالله که به حق این روزهای عزیز(تولد امام حسین و ابوالفضل و امام سجاد که زایمان راحتی داشته باشم و سالم ببینمت عزیز دل مامان ماچخیال باطل

[ چهارشنبه 22 خرداد 1392 ] [ 15:11 ] [ مامان الی ] [ ]

تقریبا چند روزی میشه که هفته 36 رو شروع کردم.و تو پسر نازم،با تکونات بهم میفهمونی که میخوای بیای بیرون.ولی هنوز زوده مامانی.من هنوز آمادگیشو ندارم.نمیدونم چرا ترس دارم.شاید از زمانیکه دکتر بهم گفته باید طبیعی زایمان کنم اینهمه میترسم،شاید از سزارین و طبیعی هردو به یه اندازه میترسم.شاید کلا از بیمارستان وحشت دارم یا شاید از مسئولیت جدیدی که میخواد روی دوشم بیاد میترسم..........نمیدونم

دیروز عصر رفتم آرایشگاه و سه ساعتی اونجا علاف شدم،ولی به جاش شدم یه مامان جیگر،موهامو کوتاه و رنگ کردم و یه صفایی به صورتم دادم.خیلی خسته شدم و زیر دلم به شدت تیر میکشید و توی خونه هم ادامه داشت.احساس کردم که پسرم میخواد بیاد بیرون و یه وحشت عجیبی داشتم ولی خداروشکر هیچ اتفاقی نیافتاد و پسر نازم با مشت و لگدی که الان داره نثار مامانیش میکنه ابراز احساسات میکنه بهم. :)

بعدازظهر احتمالا برم آتلیه و از سه تاییمون عکس بگیریم.من و بابایی و شما....امیدوارم خوب از کار در بیاد.چهارشنبه هم وقت دکتر دارم تا بتونم صدای قلب نازت رو دوباره گوش بدم.

[ دوشنبه 6 خرداد 1392 ] [ 11:33 ] [ مامان الی ] [ ]

وای که من چه کنم از دست این شیطونیای تو شیطونک؟؟؟!!!!!!

میدونستم بچه ها توی شکم ماماناشون تکون میخورن ولی فکر نمیکردم به این شدت باشه.بعضی وقتا نمیدونم استخونای کجاتو به استخونای مامانی میزنی که حسابی دردم میگیره.

وای از وقتی که پشتت رو تکون میدی و شکم مامانی برای خودش حرکت موجی میره......عاشق این لحظه هام.نمیگم کاش تموم نشه ولی از خدا میخوام که تا آخر بارداری این تکونات پابرجا بمونه.......

بابایی وقتی این لحظه ها رو میبینه حسابی ذوق میکنه و از طرفی هم بهت نصیحت میکنه که مامانیو اذیت نکنی وگرنه وقتی بیای بیرون تلافی میکنه.وقتی آرومی و تکونی نمیخوری با صحبتهای بابایی که باهات حرف میزنه به خودت میای و واسش پشتک وارو میزنی.............

مامانی و بابایی یه عالمه چیزی واست خریدن.....لباسای خوشگل....اسباب بازیای ناز.....سرویس چوبت رو هم سفارش دادیم ....فقط مونده یه سری خورده ریزه و از همه مهمتر دیوارای اتاقت....

پسر گلم........خیلی دوست دارم....به خاطر این هدیه ای که خدا بهم داده روزی هزار بار شکرش میکنم.....به خاطر مشکلاتی که ممکن بود برام توی بارداری پیش بیاد و هنوز نیومده خداروشکر میکنم...

خدایا من پسرمو ازت سالم میخوام .....فقط همین

 

یه هفته پیش هم وقت دکتر داشتم و صدای دلنواز قلبت رو گوش کردم....برای یک ماه دیگه بهم وقت داد و برام سونو نوشت ....برای روز سونو لحظه شماری میکنم تا ببینمت آخه از بهمن دیگه پسرمو ندیدمماچ

[ چهارشنبه 4 ارديبهشت 1392 ] [ 12:11 ] [ مامان الی ] [ ]

عاشقتم پسر 23 هفته ای نازم...........

هر روز صبح که از خواب پا میشم ،صبونه میخورم و منتظر تکونای تو میشم که خبر از بیدار شدن تو میده و کلی باهات صحبت میکنم و خبر بیدار شدنت رو هم به بابایی میدم و اونم کلی قربون صدقت میره.....

چقدر لذت بخشه وقتی برای مامان تکون میخوری .....با هر بار تکون خوردنت من بیشتر شکر خدارو به جا میارم و بیشتر به لطفی که در حقم کرده و تورو بهم داده پی میبرم.

چهارشنبه پیش وقت دکتر داشتم و خانوم دکتر مهربون صدای قلبت رو گذاشت تا من گوش بدم و کلی حال کردم....فکر کنم زیاد وزن اضافه نکردم واین منو ناراحت میکنه...چون دوس دارم پسرم با وزن خوب و طبیعی پا به این دنیا بذاره ولبی واقعا نمیدونم چی باید بخورم تا تو بیشتر رشد کنی،آخه من قبل از بارداری هم یه کم کمبود وزن داشتم و باید بیشتر از مادرای دیگه وزن اضافه کنم...بابایی هم هرچی بخوام برام میگیره و از هیچی دریغ نمیکنه ولی ..........نگرانم.....دوستای گلم لطفا اگر چیز مقوی به ذهنتون میرسه که میتونه وزن منو نینی رو بیشتر کنه بهم بگین لطفا ناراحت

دیروز صبح هم رفتم آزمایش خون و اد-رار دادم ...فکر کنم برای دیابت باشه ...جوابش 5 شنبه اماده میشه و خانوم دکتر گفت اگر یه موقع مشکلی داشت بیارین بهم نشون بدین

دیروز خونه مامی جونم بودم و عصرش تو تکونای شدیدی میخوردی و ضربه های شدیدی به شکم مامانی میزدی و من در پوست خودم نمیگنجیدم.عاشق اون ضربه های کوچولوتم که با دست و پاهای ظریفت به مامانی میزنی و منو خوشحال میکنی.....فقط سالم بیا بیرون پسر نازمماچ

[ سه شنبه 15 اسفند 1391 ] [ 12:00 ] [ مامان الی ] [ ]

با کوله باری از دل نگرانی ها و خاطرات اومدم تا برای پسر نازم بنویسم که چقدر تو این چند روزه مامانیش اذیت شد.

جمعه 20 بهمن ساعت 11 ظهر بلیط داشتیم برای بندرعباس.و با اشتیاق خاصی وسایلامونو جمع و جور کردیم و با نفیس و شوهرش راهی راه آهن شدیم.حدود 23 ساعت توی راه بودیم.چون زیاد اشتیاق سفر داشتم خسته نشدم.ضمن اینکه شوهری و نفیس حسابی بهم رسیدگی میکردن.واقعا پرستارم بودن و منو شرمنده میکردن.توی قطار حسابی خندیدیم و خوش گذشت.

شنبه ساعتای 10 بود که رسیدیم بندر و با آدرسی که از خونه داشتیم راهی اونجا شدیم.خونه ی خیلی خوبی بود و احساس راحتی میکردیم.شنبه و یکشنبه رو توی بندرعباس بودیم و حسابی توی خیابونا و بازارها و پاساژها راه رفتیم ولی چیز خاصی نخریدیم.حدود 5 ساعت شیفت صبح و حدود 5 ساعت هم بعدازظهرها راه میرفتیم.واقعا خسته شده بودم و چیزی از کمر و پاهام نمونده بود و حسابی درونم نگران بود که نکنه برای بچه اتفاقی بیفته...ولی کسی رو نگران نمیکردم.دوشنبه صبح راهی قشم شدیم بعلت تکونهای شدید قایق توی فضای بسته طاقت نمیاوردم و بیرون دریا رو نگاه میکردم و با پسر نازم به صدای موجها گوش میدادیم و اون حسابی توی دلم برام تکون میخورد و مامانشو خوشحال میکرد.تو این مسافرت تکونهای بیش از اندازه پسرم بود که بهم اطمینان میداد که سالمه وگرنه از نگرانی میمردم.

حدود یه ساعتی طول کسید تا رسیدیم قشم.با یه بنده خدایی برای خونه هماهنگ کرده بودیم و اومد دنبالمون و ما رو برد سوئیتمون.جای بدی نبود ولی زیاد خوب هم نبود.بهتر از اون پیدا نکردیم چون همه جا پر بود.

دوشنبه ،سه شنبه،چهارشنبه توی قشم بودیم .دو روزش هم رفتیم درگهان.یه شب هم کشتی تفریحیشو رفتیم که موسیقی زنده اجرا میکردن.خوب بود.ولی واقعا اذیت شدم توی این پیاده رویها.خیلی بهم فشار اومد.از یه طرف پا درد و کمر درد و از طرف دیگه دهانه ی رحمم هم درد گرفته بود،نمیدونم چرا!!

یه مقدار واسه پسرم و خودمون خرید کردیم ولی واقعا همه چی گرون بود و فرق آنچنانی با مشهد نداشت.

پنج شنبه صبح هم راهی بندرعباس شدیم و توی همون خونه قبلی مستقر شدیم.شوهر خواهری واسه جمعه عصر بلیط داشت و برگشت مشهد و ما سه نفر تا یکشنبه ظهر توی بند موندیم و ساعتای 4 یکشنبه راهی مشهد شدیم.امیر خاله هم توی قطار همسفر ما شد و بهمون خیلی کمک کرد.بماند که با 7 ساعت تاخیر بالاخره دوشنبه ساعت 10 شب رسیدیم مشهد.

مسافرت بدی نبود ولی واقعا خسته کننده بود برام و اینهمه پیاده روی شاید به بچم ضرر میرسوند و پشیمونم میکرد.ولی خداروشکر صحیح و سالم از این سفر برگشتیم و برای پسر نازم اتفاقی نیفتاد.خدایا شکرت

از اون روز هم حسابی سرماخورده هستم و گلوم چرک کرده و سرفه امونم رو بریده و خواب رو از چشام گرفته و هیچی هم افاقه نمیکنه.اگه راهکاری دارین حتما بهم بگین

 

 

[ يکشنبه 6 اسفند 1391 ] [ 18:11 ] [ مامان الی ] [ ]

دوشنبه 9 بهمن وقت دکتر داشتم و با شوهری راهی مطب شدیم.یه ساعتی علاف شدم.و بعد با شنیدن صدای قلب جیگر مامان خستگی از تنم بیرون رفت و اینکه خانم دکتر خوب بودن همه چیز رو تایید کرد.خداروشکر

چهارشنبه هم با شوهری رفتیم سونو و دوباره ازپسر بودن نی نیمون مطمئن شدیم و همون شب شوهری به خانوادش گفت و اونا هم حسابی خوشحال شدن.منم فردا شبش به خانواده خودم گفتم و اونا رو در شادی خودم شریک کردم.

یه هفته ای هست که پسر ناز مامان شروع کرده به تکون خوردن و به شکم مامانی لگد میزنه و شیطونی میکنه و من هربار با این تکونا اشکم در میاد و خداروشکر میکنم که این لیاقت رو به من داد که موجود زنده ای رو درونم پرورش بدم و برای تمام اونایی که در انتظار بچه هستن دعا میکنم.

فقط از خدا میخوام این بچه رو صحیح و سالم بهم تحویل بده و پسر صالحی از کار در بیاد.به امید اون روز

برای جمعه 20 بهمن هم بلیط بندرعباس گرفتیم و انشالله یه 10 روزی اونجا هستیم.همه اساسی بهم تاکید میکنن که مواظب خودم باشم و زیاد به خودم فشار نیارم.امید به حق

[ جمعه 13 بهمن 1391 ] [ 17:47 ] [ مامان الی ] [ ]

الان میخوام از حال بد و گرفتم براتون بگم.محبتهای شوهری از اوایل ازدواج تا الان منو حسابی وابسته خودش کرده و نمیتونم دوریشو تحمل کنم.چون تموم روزهامو در کنار اون سپری میکردم و بیشتر وقتم رو با اون میگذروندم.تمام این رفتارا الان به ضررم شده و نمیتونم گاهی وقتا حس کنم که بهم کمتر اهمیت میده....

یه چند روزی بود که خانوادش بهش زنگ میزدن و برای کاری احضارش میکردن و برنامه اون روز مارو خراب میکردن و امروز هم از اون روزا بود و دیگه صبر من تموم شده و حسابی خودمو خالی کردم و اون با مهربونی از دلم در آورد.ولی خوب شد که حرفمو بهش زدم وگرنه توی دلم میموند.تنهایی از صبح توی خونه موندن خیلی برام بده و حسابی روحیمو کسل کرده.هیچ برنامه ای ندارم که انجام بدم و روزهام همه تکراری شدن.

البته جای شکرش باقیه که شوهری میخواد برای 10 روز دیگه تقریبا،برنامه مسافرت جنوب رو بذاره چون حسابی دوتاییمون به آرامش روان نیاز داریم و روحمون استراحت میخواد.شاید خواهری هم با شوهری با ما همسفر بشن...شاید

هفته دیگه هم وقت دکتر دارم و میخوام برم به حق امام رضا صدای قلب نی نی مو بشنوم...

مامان جونم از دیروز با خاله رفته مسافرت(تهران و قم).حسابی دلم برای اون هم تنگ شده....دیشب پیش زری کوچیکه خوابیدیم و از صبح اونجا بودم و الان اومدم خونمون.

میخوام برم قشم و برای نی نی خرید کنم ولی واقعا نمیدونم باید چی بخرم و چی نخرم.....آخه نمیخوام برای چیزهایی که استفاده نمیشن الکی هزینه کنم چون واقعا قیمتها سرسام آور رفته بالا.

برام دعا کنین که خدا نی نی سالم بهم بده.....

[ دوشنبه 2 بهمن 1391 ] [ 19:05 ] [ مامان الی ] [ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

این کودک،درون وجود من ریشه پیدا کرد و اکنون در حال بزرگ شدن است.دعا کنید خوب رشد کند و به ثمر بنشیند
امکانات وب
Backgrounds
Flashing Backgrounds